خرید بک لینک
لطفا بیا... نزدیکتر و باز هم نزدیکتر... و مثل حال خوش بمن دست بده عالی جناب خدا ... به گمانمتو هم قهوه ات را تلخ می نوشی وگرنه دلیلی ندارد که این همه تلخی را در گلوی بندگانت بریزی !!! عالی جناب ... لیوان قهوه ات را جلوتر بیاور این روزها به احترا

برچسب: کفشهایم,کفشهایت, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 4:46

قوزک چارقدش همیشه پر بود و مستقیم میرفت به پستوی زیرزمین خالیش می کرد ... برام همیشه معما بود که این چه چیز با ارزشیه که جایی می بره دور از چشم همه قایم میکنه!! یه روز دل به دریا زدم ازش علتش رو سوال کردم گفت : ببین زاک بعد بهار و تابستون ؛ پاییز می

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 4:46

تکیه بر باد دیگر برایت از باد خواهم گفت از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد

نیستی اما... کاش ...
دلتنگی های نبودن تو
مثل روزهای پاییزی
کوتاه بود... کاش...


برچسبها: پاییز

نوشته شده در بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 20:41 توسط حمید عسکری اطاقوری| |


برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 4:46

تکیه بر باد دیگر برایت از باد خواهم گفت از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد شب تولد تو... شب تولد تو... شب تولد پروانه هاست در شب تولدت شمعی روشن نخواهم کرد... امان از بال و پر سوخته ی پروانه ها ... نوشته شده در سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:0 توسط حمید عسکری اطاقوری| |

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

یک شبی از این شبهای دراز پاییزی به خوابم بیا ... به خوابم بیا با عروسکی در دست و یک بغل ترانه ... به تعبیر تمام این همه سالهای کودکی و جوانیم که تورا به خواب دیده ام ... یادت هست نازنین ؟ گل سرخی لای دفتر خاطراتمان بگذار تا هر کلمه ات نوازشی باشد برای تمام فصل های پاییزی که نبودنت را با گریه تلفظ کرده ام پاییز یه حس عجیبی دارد !! حس گم شدن ، حس گم شده ... گم شده ای و دنبال گمشده ات میگردی !! /

برچسب: ببینم, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

هی بانو... شاید از این واژه های درهم و برهمم چیزی روح ودلت را آرام نکند شاید این حرفهای دیگر برایت ذوقی نیاورد... و هزار شاید دیگر ... آخر میدانی چیست من یهویی افتادم تو پاییز امسال !!! آخر فکرش را هم نمیکردم این بار به پاییز برسم اما تو ؛ هرشب حرفهایم بخوان و در دلت ذوق کن و لبخندی بر لبانت بنشان این نه بخاطر من ؛ بخاطر مردی که دلش را با همین هذیانها گرم میکند تا شاید... شاید بهاری دیگر را تجرب

برچسب: هذیانهای,شبانه, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

دلم میخواد این روزها تموم این زندگی رو بهم بزنم

بهم بزنم واز نو بسازمش

از اول اول از همون اول که با یه چوب پشت لاستیک کهنه موتور پدر

خودم رو بزرگ کردم ...

دلم این روزها خیلی چیزها میخواد اما وقتی یه کمی عاقلانه تر فکر میکنم

می بینم تازه یک ماه نشده که 44 سالگی رو رد کردم

پس دیگه وقتی ندارم که چیزی رو خراب کنم ودوباره بسازمش...

هی فلانی می فهمی وقتی ندارم !!!!

نوشته شده در دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:0 توسط حمید عسکری اطاقوری| |

برچسب: ساختن, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

تمام کودکیم کفشهایی بود به کوچکی دلم تمام هستیم آفتابی بود برشاخه های میخکیم گلوی سبز شکوفه های بهار شاخ و برگ و صدا تمام حنجره ام لانه ای بود برای صدای چکاوکیم هنوز قصه آن پشت بام خانه پدر یادم هست که آشیانه ای بود برای دو بال لک لکیم هنوز در خاطرم مانده از مشقهای کودکی که صفحه ؛صفحه ی آن بود سهم نگاه بادبادکیم برای کودکیم که بود از نسل بزرگترها کسل کننده بود هدیه هایی از جنس عروسکیم در آن اصال

برچسب: جهانم,خلاصه,چوبکی, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

پاییز آمده و من به روزهای بدون تو خرده خواهم گرفت به هر یادی که مرا از چین دامنت دور و دورتر کند...!! پاییز وجاده پاییزی و رویایی لونک به دیلمان //// این پاییز خدا خدا میکنم که صدایم دوباره بگیرد نگران نباش با توحرف خواهم زد ... از روزهای نبودن کسی برایت درد دل خواهم کرد از روزهای سرد تنهایی او ... برایت ساعتها از او حرف خواهم زد وتو بی گمان پای حرفهای من خواهی نشست میدانم ... میدانم تو ب

برچسب: پاییز, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

دیشب بارون ارومد از اون بارونای خوب پاییزی سرم تکیه دادم روی شونه های پنجره ای که سالهاست سنگینی درد رو داره تحمل میکنه ... گویی آسمان گریه میکرد ضجه هاشو میشد از پشت شیشه ها شنید وقتی قطره هاش با لجاجت خودشون رو به شیشه می کوبیدند!! نگاهی به پنجره ها همسایه ها کردم راستی چرا مردم همه پنجره ها رو رو زیبایی خدا بسته بودند؟! چرا دیگه صدای شادی هلهله بچه ها نمی اومد ؟! چرا دیگه دستهای گره زد

برچسب: بیایم,پاییز,فریاد, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

تو نیستی این پاییز پیش رو و من دیگر از هیچ چیز این دنیا نه می ترسیم و نگران به از دست دادنش هستیم!! نه دلهره ای دارم از لرزش صدای گوشی تلفنم... نه از نفس نفس زدنهای دیر رسیدنم بر سر قراری ... و نه ترسی از صدای ممتد بوقهای کر کننده ... و نه فکر و خیالی از دیدن دستهای گره شده ی در پارک... و اینکه بی من چه میکند !!! راستی تو بی من این روزها چه می کنی میدانم یادت نیست میدانم که یادت رفته...! میدان

برچسب: راستی,میکنی, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

فقیر نیستم اما... این شبها همچون گدا ... به زمزمه های پر از راز و نیازت به دستهای پر از شکوفه بارانت سخت محتاجم... به منظور بهره مندی بهتر از این شبهای پر سوز و گداز شهادت سرور و سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) که شاید اشکهایمان آبی باشد بر جگر سوخته ی ما ؛ تا پایان تاسوعایحسینی این وبلاگ بروز نخواهد شد. اجرتان با سیدالشهدا و التماس دعا. نوشته شده در پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 16:20 توسط حمید عسکری

برچسب: دستهای,محتاجم, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:21

صفحه بندی